۸ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

یلدایِ انار


بابا انار خریده تازه و قرمز و خوردنی ، همه رو میریزم توی سینک و میشورم و یه کاسه ی بزرگ میارم تا دون کنم ، عطر نرگس کل خونه رو پر کرده با مامان قرار گذاشتم عصری بریم تنقلات و چیز میز بخریم فال حافظم رو پیش پیش گرفتم و غبار غم برود حال خوش شود اومده همه چیز داره میگه یلدای قشنگیِ اما نمیدونم چرا حالم شبیه این انارِ جامونده از پاییزِ که همین چند روز پیش از درختمون افتاد، همینجور کال و تنها ...


+ یلداتون مبارک :)


  • ماهی قرمز
  • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

عطر نرگس :)


این موقع از سال که میشه همه جا پر میشه از عطر نرگس ...

 لطیف و دلچسب ، یه جوری که انگار بوی عشق میده بوی وصال ، بوی خوبی، یا اصلا بوی بهترینای خدا :)

امروز نرگس زار بودم و عجیب حال و هواش آدمو میبرد به این شعر فریدون مشیری اونجا که میگه :

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک 

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد ...

و انگار که توی روزهای آخر پاییز بهار شده بود :)


  • ماهی قرمز
  • چهارشنبه ۲۹ آذر ۹۶

زی زیِ خاطراتمون !!


این شبها مثل خیلی سالِ پیش وقتایی که با داداشام میخ تلویزیون میشدیم سر ساعت یک نصف شب بالشت هامونو برمی داریم و جمع میشیم جلوتلویزیون و میزنیم شبکه آی فیلم و کم مونده از شدت نوستالژیک بودن قصه های تا به تا و زنده کردن خاطرات اون سالها اشک بریزیم:)))) 

یادتونه بستنی و سر مدادی و کلی چیز میز با شکل زی زی گولو آسی پاسی دراز کوتاه تا به تااااا (:دی) موجود بود اون سالها و از داشتنش چقده ذوق می کردیم ؟؟

*همین حالا از تلویزیونمون :))))

  • ماهی قرمز
  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

بی وقفه در تلاطُم ...


از دم صبح تا همین حالا هی زمین لرزیده هی آسمون غریده هی شرشر باریده هی نم نم زده انگار که با قرار قبلی افتادن به جون این روز جمعه ی دلگیر چه عجیب تر حالی که شبیه آسمون و زمین خدا باشه اینکه بی وقفه توی زندگی جریان داشته باشی بلرزی ، بغُری و بباری، گاهی شر شر گاهی نم نم و سر کنی با این حال  و با خودت زمزمه کنی مثل حال آسمون و زمین دائما یکسان نباشد حال دوران ... و بگی و بگی تا به خودت بفهمونی که میرسی به صبح روشنی که میگن ، همون که بعد از یه تلاطم میاد همون که سبزت میکنه و لبخند به لبت میاره ...


  • ماهی قرمز
  • جمعه ۲۴ آذر ۹۶

حاضر :))


+گاهی بی دلیل هی فاصله می گیرم از دنیای مجازی خسته و بی حوصله میشم از حجم سنگین به روز شدن ها،خبرها، عکس ها ، کلیپ ها و هزار و یک زرق و برق مجازستان ... البته که هنوز وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی برام بکر و دلچسب و آرومه همونجور که همیشه دوست داشتم :) 

+ واقعا دلتنگ اینجا و شماها بودم :)

+ انگار که از یه شلوغیِ وسیع الان پناه آورده باشم اینجا یه حس عمیقا خوبی دارم ...

+ عید و عروسی و اومدن خواهرک و نداشتن نت و همه و همه باعث شد غیبت داشته باشم و قبلترش نداشتن حس و حال ... و حالا حاضر ! :))

+ یه پاییزگردی دلچسبو هم ثبت و ضبط کردم و برگشتم جای شما هم خالی :))

اینجا دقیقا توی یک عالمه زرد دوس داشتنی ^_^



  • ماهی قرمز
  • شنبه ۱۸ آذر ۹۶

حالی شبیه اسم وبلاگم !


به این حالت که ظاهر همه چیز خوب است لبت می خندد بر و رویت رنگ و لعاب دارد حرف می زنی نظر می دهی با آدمها رابطه داری می چرخی و می گردی و حتی می رقصی ؛ هنوز دلت می لرزد هنوز زنده ای هنوز امکان داری ٬ توقع می سازی ٬ انتظارت را می کِشند ٬ عشق می ورزند اما انگار دستی از درون لب هایت را کِش آورده اصلا خیلی الکی سر حال و سر زنده ای بیخود و بی جهت درگیرِ آرامشی آدمها هم خیلی نادرست روی تو سرمایه گذاری کرده اند و اصلا نمی توانی برای کسی این احوالات را بیان کنی چه می گویند ؟

  • ماهی قرمز
  • شنبه ۱۱ آذر ۹۶

خاطره بازی


مامانِ خوبمو ببینید که چه چیزایی نگه داشته :)) امشب منو برد به سالهای دبستانم؛ یادمه اون برگه ی ریاضیو برداشت و گفت اینو نگه میدارم تا همیشه یادت بمونه که چه نمره ی بدی گرفتی :/// 

همچین مامان سختگیری داشتم :(

+ این عکس واسه استوری اینستامه :))) خود مامانِ پایه م گف بردار عکس بگیر بذار اینستات :))))


+تاریخاااا رو ۲۳ مهر  و ۲۵ آبان سال ۸۰ کلاس پنجم :(((

+داغونم کرد اصن این خاطرات :(

+ یاددددش خییییلی بخیر :(

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۷ آذر ۹۶

عشق باریدن گرفت :)


همیشه اولین ها قشنگه اول ربیع، اول آذر، اول بارون ... خدا امروز مهمونمون کرد به یه بارون قشنگ ، چشم که باز کردم یه حسی توی اتاق پیچیده بود که داشت میگفت امروز قشنگترینه صدایی به قشنگی یه ملودی گوش نواز داشت از پنجره ی نیمه باز میومد پتو رو زدم کنار و پریدم سمت پنجره اینکه شرشر داشت میبارید و در و دیوارا رو برق انداخته بود یعنی خود امید خود زندگی خود نعمت ... ناباورانه زل زده بودم به پنجره و همش میگفتم مااااماااان این بارون واقعیه یعنی ؟:))) انصاف نبود تو خونه نشستن پس شال و کلاه کردمو زدم به خیابون اولش یه لباس زمستونه خریدم تا خودمو آماده یه سرمای اساسی کنم بعد هم رفیق جان زد روی گاز و زدیم به جاده ^_^ سرخوشانه آهنگ آآآآهای بارون پاااااییزی کی گفته تو غم انگیزی رو فریاد میزدیمو میرفتیم که ذرت مکزیکی بزنیم بر بدن :))) و همچنان نم نم داشت میبارید و میبارید ... یه روز کامل میدونید یعنی چییی؟؟ یعنی خودِ خودِ عشق :)


+عین دیوونه ها هی از بچه م بارون عکس انداختم امروز :))))


  • ماهی قرمز
  • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶
به نامِ خـــداوند جآن

در وصف خویش همینو بگم و بس :

دیوانه تر از خویش
کسی می جستم
دستم بگرفتند
و به دستم دادند

:))
خانه ی قدیمی ام