حاضر :))


+گاهی بی دلیل هی فاصله می گیرم از دنیای مجازی خسته و بی حوصله میشم از حجم سنگین به روز شدن ها،خبرها، عکس ها ، کلیپ ها و هزار و یک زرق و برق مجازستان ... البته که هنوز وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی برام بکر و دلچسب و آرومه همونجور که همیشه دوست داشتم :) 

+ واقعا دلتنگ اینجا و شماها بودم :)

+ انگار که از یه شلوغیِ وسیع الان پناه آورده باشم اینجا یه حس عمیقا خوبی دارم ...

+ عید و عروسی و اومدن خواهرک و نداشتن نت و همه و همه باعث شد غیبت داشته باشم و قبلترش نداشتن حس و حال ... و حالا حاضر ! :))

+ یه پاییزگردی دلچسبو هم ثبت و ضبط کردم و برگشتم جای شما هم خالی :))

اینجا دقیقا توی یک عالمه زرد دوس داشتنی ^_^



  • ماهی قرمز
  • شنبه ۱۸ آذر ۹۶

حالی شبیه اسم وبلاگم !


به این حالت که ظاهر همه چیز خوب است لبت می خندد بر و رویت رنگ و لعاب دارد حرف می زنی نظر می دهی با آدمها رابطه داری می چرخی و می گردی و حتی می رقصی ؛ هنوز دلت می لرزد هنوز زنده ای هنوز امکان داری ٬ توقع می سازی ٬ انتظارت را می کِشند ٬ عشق می ورزند اما انگار دستی از درون لب هایت را کِش آورده اصلا خیلی الکی سر حال و سر زنده ای بیخود و بی جهت درگیرِ آرامشی آدمها هم خیلی نادرست روی تو سرمایه گذاری کرده اند و اصلا نمی توانی برای کسی این احوالات را بیان کنی چه می گویند ؟

  • ماهی قرمز
  • شنبه ۱۱ آذر ۹۶

خاطره بازی


مامانِ خوبمو ببینید که چه چیزایی نگه داشته :)) امشب منو برد به سالهای دبستانم؛ یادمه اون برگه ی ریاضیو برداشت و گفت اینو نگه میدارم تا همیشه یادت بمونه که چه نمره ی بدی گرفتی :/// 

همچین مامان سختگیری داشتم :(

+ این عکس واسه استوری اینستامه :))) خود مامانِ پایه م گف بردار عکس بگیر بذار اینستات :))))


+تاریخاااا رو ۲۳ مهر  و ۲۵ آبان سال ۸۰ کلاس پنجم :(((

+داغونم کرد اصن این خاطرات :(

+ یاددددش خییییلی بخیر :(

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۷ آذر ۹۶

عشق باریدن گرفت :)


همیشه اولین ها قشنگه اول ربیع، اول آذر، اول بارون ... خدا امروز مهمونمون کرد به یه بارون قشنگ ، چشم که باز کردم یه حسی توی اتاق پیچیده بود که داشت میگفت امروز قشنگترینه صدایی به قشنگی یه ملودی گوش نواز داشت از پنجره ی نیمه باز میومد پتو رو زدم کنار و پریدم سمت پنجره اینکه شرشر داشت میبارید و در و دیوارا رو برق انداخته بود یعنی خود امید خود زندگی خود نعمت ... ناباورانه زل زده بودم به پنجره و همش میگفتم مااااماااان این بارون واقعیه یعنی ؟:))) انصاف نبود تو خونه نشستن پس شال و کلاه کردمو زدم به خیابون اولش یه لباس زمستونه خریدم تا خودمو آماده یه سرمای اساسی کنم بعد هم رفیق جان زد روی گاز و زدیم به جاده ^_^ سرخوشانه آهنگ آآآآهای بارون پاااااییزی کی گفته تو غم انگیزی رو فریاد میزدیمو میرفتیم که ذرت مکزیکی بزنیم بر بدن :))) و همچنان نم نم داشت میبارید و میبارید ... یه روز کامل میدونید یعنی چییی؟؟ یعنی خودِ خودِ عشق :)


+عین دیوونه ها هی از بچه م بارون عکس انداختم امروز :))))


  • ماهی قرمز
  • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶

رادیو طوری :))


بچه ها اگه شما هم دوس داشتین و یه نمه ذوق رادیویی و این صوبتا دارین میتونین برید به رادیوبلاگیها و توی این دوتا فراخوان شرکت کنین 

من برای فراخوان دوم صدامو دادم رفت :)))

و از اونجایی که میتونم یه نفرو دعوت کنم از حریر بانو جانمون میخوام بیاد تو میدون  ^_^

و البته که همه ی شماهایی که این پست رو میخونید و مایلید :)

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

دلبرِ نارنجی



خِرچ خِرچ پوستش رو می کَنم و از این صدا لذت میبرم عطرش میره توی عمق دستهام و بوش رو تا چند دقیقه با خودم اینور اونور میبرم ،خوشمزه تر از خودش حسیه که بهم میده ! درسته همین اولش بگم که این یه پست عاشقانه برای نارنگیِ ! همین نارنجی دلبر و گِرد که روزایی که سبزه دلم نمیخوادش و چشم انتظار رنگ به رنگ شدنش میشینم تا بیاد و منو ببره به همون سالهای پاییزی مدرسه و حس و حال خوردنش روی نیمکت های چوبی که قیژ قیژ صدا میداد همون موقعها که بوش لوت میداد وقتی کَنده میشد و کل کلاس سر برمیگردوندن و باید باهاشون شریک میشدیش همون وقتا که مامان تغذیه میذاشت توی کیفم و نارنگی ها رو کنار لقمه ی نون و پنیر یا تخم مرغ آپزم جا میداد و چه حس خوبی داشت اگه فرداش یه نارنگی باقیمونده از روز قبلو کف کیفم پیدا می کردم ... ببین یه نارنگی معجزه می کنه میتونه یه شب تو رو ببره به بیست سال پیش مثل همین روزا میتونه ببرت و بنشونت روی همون نیمکت های چوبی و با روپوش های خاکستری و مقنعه ی سفید و الفبا بخونی و بیست بگیری و شاد و خندون کیفتو برداری و راهی مسیر خونه بشی و زودتر بتونی کارتون های مورد علاقه تو ببینی ... هایدی، آنه شرلی یا دو قلوهای افسانه ای ... 

کی این همه گذشت که شد خاطره ؟ اصلا چطور یه نارنگی میتونه این همه خاطره با خودش بیاره ؟ 

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

غبار غم برود حال خوش شود ....


+ اینم از ربیع الاولمون که اومد ، مبارک :)

+ جوونامون میرن که داشته باشن مسابقات برگزاری مراسم ازدواجشونو :)))

+ خواهرک هم راهی شد ...

+ هدرمون هم رونمایی شد با زحمت حریر بانو جان مهربان ^_^ 

  • ماهی قرمز
  • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶

کمی از این روزهایم :))


+ یه روزایی بود که از دلتنگی داشتم می مردم واسه خواهرم و شبها تنهایی سر میکردم تا خوابم ببره اما حالا بعد از چند روز باز ریتم زندگی به اولش برگشت و رمانتیک بودن رو کنار گذاشتیم و همونجور خیلی شیک توی سر هم میزنیم و چند دفعه هم دعوا کردیم و امشب هم دیگه جای خوابمو تغییر دادم و این است زندگی پس به ناله های دلتنگیِ بعدم دقت نفرمایید :))

+ مامانم طفلی ازم خواهش میکنه که شبها زود بخوام تا صبح ها زود بیدار شم اما عایا مادر من درک میکنی که من عاشقانه شب ها رو دوس دارم و ترجیح میدم از آرامش شب لذت ببرم کتاب بخونم و فیلم ببینم و بنویسم و فکر کنم ؟ نه خب درک نمیکنی :| (و در همین لحظه خواهرم با در دست داشتن نصف یک عدد انار وارد اتاق میشه و میگه میخوری ؟ و منم میگم آره آخ جون تازه گشنم شده بود و مادر جان با تاسفی عمیق کلا اتاقو ترک میکنه و من هم انار رو میخورم :)) )

+ تا حالا شده که اونقدر از گوش دادن به درد و دل های یه نفر به اوج ناراحتی برسین که سردرد ولتون نکنه ؟ :|

+ چقدر زیاد دلم میخواد سرم رو بذارم روی پای یکی و همون یکی موهامو نوازش کنه و برام کتاب قصه بخونه :| عجیبه نه ؟ ولی کودک درونم اینو میخواد !

+ بالاخره تصمیم گرفتم کتاب ملت عشق رو بخونم و از همون چند صفحه ی اول هم جذبش شدم ... اونقدر همه جا از این کتاب تعریف شنیدم و پاراگراف هاش رو هی توی کانالها خوندم که نگو و نپرس، کسی خوندش؟

  • ماهی قرمز
  • شنبه ۲۷ آبان ۹۶

عنوانم نمیاد :/


دیشب و‌ امروز غمناک و سیاه گذشت ... دلم پیش خواهرکم بود که توی خوابگاه سر میکرد و لحظه ی زلزله داشت با من تلفنی حرف میزد و یک آن صدا فقط صدای جیغ بود و وحشت و من شوک زده همه ی فکرهای بدتر از بد از مغزم عبور کرد و میخکوب شدم و همون موقع خودم هم حس سرگیجه و تکون خاصی رو حس کردم که فکر میکردم سرگیجه گرفتم بخاطر این شوک اما بعد از چند دقیقه خبر پشت خبر از زلزله ای بود که خیلی از جاها رو لرزونده بود و امروز دلم برای آمارِ این همه کشته و عکس ها و خبرها مچاله شد و روز رو به شب رسوندم تا الان که بالاخره خواهرم بعد چهل و چند روز کنارم اینجا خوابِ خوابِ و این بهترین اتفاقه ... 

خدایا بلا دور از حالِ خوبمون باشه و به بازمندگان این زلزله صبر بده  :( 

 آمین 


پی نوشت : آمار میگه ۹۰۰ روز از عمر اینجا میگذره :)

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

قشنگترین، عشق ترین :)


+ از قشنگترین صبح های تاریخ میشه به امروز اشاره کرد وقتی که بعد از هشت ماه نبرد با گرما چشم باز کردم از پنجره ی بازِ اتاق ابرها رو دیدم و با  شیرجه رفتم پای پنجره و زمین خیس کوچه ذوق مرگم کرد و بعلهههه بارون تشریف فرما شده بود :)))) پروردگارا شکرت که به این جنگ پایان دادی و التماست میکنم که پایدار باشه :(

+ از عشق ترین اتفاق های عمر آدم هم میشه به داشتن یه برادر زاده ی موفرفری اشاره کرد که با ناز بهت بگه عمهههه و دستاتو بگیره و ببره پای میز کامپیوتر و بگه برام انیمیشن موآنا بذار و اینجور دلبر بشینه و تماشا کنه :))


  • ماهی قرمز
  • شنبه ۲۰ آبان ۹۶
به نامِ خـــداوند جآن

در وصف خویش همینو بگم و بس :

دیوانه تر از خویش
کسی می جستم
دستم بگرفتند
و به دستم دادند

:))
خانه ی قدیمی ام