ایرانی خوش باش :)



+ مگه داریم بهتر از حال امشبمون ^_^

+داریم کس رو که صداش نگرفته باشه ؟ که نپریده باشه هوا ؟؟ :)))

  • ماهی قرمز
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

عجب می گذردااا!


دارم به این فکر میکنم که چطور شد رسیدیم به بیست و پنجم خرداد؟ بیست و پنج خردادی که عید فطره که آخره بهاره که سه ماه از سال جدید گذشته که از همین چند وقت پیش از توی تقویم انتظارشو میکشیدیم که جام جهانیه که ایران بازی اولشه که بسته ی اینترنتم تو این روز تمام میشه (:دی) چرا واقعا چرا این همه بنظرم زود داره میگذره همه چیز ؟؟

  • ماهی قرمز
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

عیده :))



+ شما تصور کنید قشنگترین عیدمون باشه و من از شیرینی فروشی شیک سرراه محل کارم شیرینی نخرم؛ عمرن :)) حالا خوشحالیِ تعطیلی روز شنبه هم در اولویت دوم قرار میگیره :)))

+ عیدتون مباااارک بچه ها ^_^

+ از ذوق تعطیلی دوروزه ی پیش رو اونقدر دستپاچه م که نمیدونم به کدوم کارم برسم مثلا تا جون در بدن دارم بخوابم :))) فیلم ببینم کتاب بخونم یا کلی تمیزکاری و گردگیری که رو دستم مونده رو انجام بدم یا برم برسم به گلدونای بیچاره :/ 

+ حالا خداروشکر که تو عکسی که گرفتم گرد و غبارا معلوم نیست :))) 


  • ماهی قرمز
  • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷

کوچیک اما خوب :)


غرق دیدن یه سریال تو گوشیم بودم که یهو متوجه ساعت شدم خیییلی سریع آلارمو زدم و گذاشتمش کنار و پتو رو کشیدم رو سرم تا مامان نفهمه هنوز بیدارم و ریز خندیدیم به کارای خودم و زیر پتو داشتم تند تند با خودم اینا رو زمزمه کردم : بسم الله الرحمن الرحیم خدایا شکرت ممنون که شبو آفریدی چه خوب که الان خنکه چه خوب که دارم میخوابم چه خوب که سریالو دیدم و کلی خندیدم چه خوب که امشب پیتزا خوردم چه خوب که با مریم رفتم بیرون و نشستم روی چمنای پارک و کلی حرف زدیم چه خوب که آنا رو دارم که برام شیرین زبونی کنه هر شب که از سر کار میام خستگیمو در کنه چه خوب که دارم نمازمو اول وقت میخونم چه خوب که این ماه رمضون دارم قرآنو ختم میکنم چه خوب که عید فطر داره میاد چههه خووووب که شنبههههه تعطیله و میتونم بخوابم :)))) و ببخشید که با چه خوب گفتنام رو اعصابم اما میگن شکر نعمتت نعمتت افزون کند و به رسم بندگی یه وقتای تو دل شب به همه داشته های ریز و درشتم و همه ی اتفاقای اون روز فکر میکنم و برای تک تکشون از خدا ممنونم شاید بگید چه بنده ی لوسی این نصف شبی جوش گرفته اما برای من اینا همش نعمتای بزرگین :) 

+ شما هم یه کم فکر کنید ببینید چه چیزای کوچیکیو دارین که نعمتن براتون ؟


++ بچه ها گیفی که توی پست قبلی بود براتون باز شد آیا؟؟

  • ماهی قرمز
  • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

جام جهانی چشمات



میگن از چشماش بگو، از قلبت بنویس اما چیکار کنم توی این سن و سال ازتون خجالت میکشم :))) آخه بیام بگم برادر من خواهر من بلاگرای گلم هنوز دلم نلرزیده برای چشمی قلبم تند تند نزده برای یاری ! میگن خب عشق به فلان عشق به مامان عشق به بابا هم میشه اما من میگم نه آخه این همون شخصی ترین حالیه که برای یکی پیش میاد و حرف زدن ازش قشنگ ترین ابراز احساساته همون حالی که توش برای هر چرت و پرت ترین لحظه ی وجودش ذوق میکنی و ته دلت قنج میره سراسر وجود مبارکت پر میشه ازش چشم میبندی و وا میکنی جلو روته از فراقش ممکنه جون به لب شی اگه دست رد به سینه زد میمیری و اگه خواستت غش میکنی و خودتو خوشبخت ترین آدم روی زمین میدونی آخه کی برای مامان و باباش اینجوره ؟! :)) خلاصه که خدا یه جوری آفریده ت که تا قبل از اینکه دلت بلرزه انگار یه موجود خالی و بی تفاوتی اما همینکه یکی اومد و چفتِ دلت شد و محکم جا گرفت روی قلبت انگار هویت پیدا میکنی انگار میشی جزو آدما و یه لبخند قشنگ میاد گوشه ی لبت حالا اینکه کی قلبت بلرزه کی برای چشماش لبخند روی لبت بیاد همه ی اینا کار یه لحظه س کار خود دلِ اونموقع ست که نه هر چهار سال یک بار که هرروز جام جهانی چشماشو برگزار میکنی و توی عمق نگاهش به تماشا میشینی :)


ممنون از دعوت ف . ن جانم :) 

اووووووم خب من از کی دعوت کنم ؟؟ همتون نوشتین که :))

 اما از حوا بانو جان میخوام که بنویسه و هر کسی که اینجا رو میخونه و دوست داره :)

  • ماهی قرمز
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

بوی دوست می آید از لابه لای تو :)


پیرو پست دلتنگی از نوع وبلاگی حالا باید عرض کنم که بعععلههه شاعر می فرماید پایان شب سیه سپید است و این صوبتااا :)) و خدای ما هم بزرگه و از اونجا به ما هم رسید :))) 

آخه آدم از خدا چی میخواد وقتی یه رفیقایی داره که اینقدر ریز و ظریف هواشو دارن که خودش هم دهنش وا میمونه از این مدل محبتا :) 

رفیق جان از توی دل نمایشگاه کتاب برام کتاب خریده و از خود شاعر امضا گرفته و داده دست خواهرکمون که بیاره واسم اونم به طرز غافلگیرانه و یواشکی و فقط خدا میدونه چقدر مزه داد :) 

ممنون صاحب نشانِ لبخند ؛ فاطمه جان :*


+ نمیدونم چرا اون عکس اولی اون وری دراومد از آب حالا به بزرگی خودتون ببخشید و کله ی مبارک رو بچرخونین :))

  • ماهی قرمز
  • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷

همین ده دقیقه !


* سرراهم یک شیرینی فروشی خیلی شیک افتتاح شده که شب افتتاحیه کلی بروبیا داشت اما خسته و بی تفاوت از توی تاکسی بهش نگاه کردم چند روز بعدش تصمیم گرفتم پیاده برم و برای مامان و بابام بخرم ببرم بخورن و هم اینکه فضای داخلشو بهتر ببینم 

* چند شبی میشه که فکر پنینی مرغی که توی کافه ی نزدیک محل کارم خوردم افتاده توی سرم و با تصورش به قاروقور شکمم پاسخ میدم !

* خیلی وقتتره که دلم کیک کاکائویی میخواد ولی پودر کاکائو ندارم و لوازم قنادی درست همون حوالی محل کارمه 

* از محل کارم تا نونوایی ده دقیقه ای راهه همون نونوایی که عطر نون هاش گاهی دیوانه م میکنه و با حسرت به آدمایی که از اون گردهای دلبر تو دستشونه نگاه میکنم و رد میشم !!

با وجود همه ی این نیازهای عجیب غذایی و فقط گذاشتن یه وقت ده دقیقه ای برای طی این مسیر پر از رنگ و بو هر شب بیخیالش میشم و یک راست بعداز کارم دست بلند میکنم و تاکسی میگیرم و راهی میشم و کوهی از خستگی و گرسنگی رو با خودم میبرم و میندازم توی خونه! و به خودمو شکمم قول میدم که حتما میبرمت و یه روزی که خیلی دیر نیست به همه ی خواسته هات با وجود همه خستگی هام پاسخ میدم :))

  • ماهی قرمز
  • چهارشنبه ۲ خرداد ۹۷

دلتنگیِ از نوع وبلاگی


نمیدونم چرا دلم توی تهرانه الان ! بله دقیقا توی همین عصر ابریِ دلگیر بی حوصلگیِ جمعه دلم اونجاست پیش همه ی دوستهای ندیده م که این روزها به بهانه ی نمایشگاه کتاب دور هم جمع شدن ... شاید باورتون نشه اما شبی که خواهرم گفت راهی تهرانه و میره که کلی از دوستای بلاگرشو ببینه تمام شب خواب میدیدم که داریم باهم میریم و همه وقتمو توی خواب پیششون بودم ! و وقتی بیدار شدم از شدت دلتنگی داشتم میمردم :/ و این چند روز فقط با باز و بسته کردن اینجا دارم وقت میگذرونم ...

  • ماهی قرمز
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

هدیه کلا مزه میده :))


پیرو این پست  بنده نفر ششم شدم :) 

و این هدیه رو دریافت کردم 

  • ماهی قرمز
  • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷

برای جان دادن به چشمانتان :))



° هر چه داشت و نداشت از طرح و رنگ و شکل و رسم به خود آویزان کرده بود!  :) °


  • ماهی قرمز
  • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷
به نامِ خـــداوند جآن

در وصف خویش همینو بگم و بس :

دیوانه تر از خویش
کسی می جستم
دستم بگرفتند
و به دستم دادند

:))
خانه ی قدیمی ام