ماهی ها بی صدا می رقصند

به نامِ خـــداوند جآن

در وصف خویش همینو بگم و بس :

دیوانه تر از خویش
کسی می جستم
دستم بگرفتند
و به دستم دادند

:))

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

نود و چهار

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۵۴ ب.ظ


+ یادمه سال نود و دو حوالی همین اسفند ماه تصمیم گرفتم بالاخره از هانیه گرجی جان یا همون غول صورتی خودمون یه چیزی بخرم و عاشق تقویمِ دلبرکان رنگینش شدم و با خواهر جان تصمیم گرفتیم سفارش بدیم ، فکر میکنم اولین یا دومین خرید اینترنتیمون رقم خورد :))


+ امروز ، این روز اولِ اسفندی دلبر ، رفتم سراغش و اون پاکت گوگولیشو باز کردم و منو برد به اون حال و‌هوا ، این روزا تو اینستاگرامش هم دنبالش میکنم( اینجا ) و به سرم زده این دفعه تقویم دیواریشو امتحان کنم ^_^

+ گفتم تجربه شو با شما هم به اشتراک بذارم :)))

+ راستی « اسفندتون (ماه پربرکت تولد من) بر شما خجسته»  :)))

  • ماهی قرمز

نود و سه

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۸ ق.ظ


لب کارون ؛ غبار بارون 

بخونیدش


+ دمت گرم نویسنده ش ...

+ خوزستانِ همیشه مظلوم هنوزم سرپا بمون ...

  • ماهی قرمز

نود و دو

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۲۹ ب.ظ


پایین پست های بلاگفا اون اولا که قالبا همون بود و دست به تغییرش نمیزدیم نوشته بود نویسنده و مثلا واسه من جلوی نویسنده نوشته بود الهام بعد تر توی قالب دست بردم و نوشتم به قلمِ الهام ، یه جورای سودای نویسندگی و عغده های نوشتن رو با ذوقِ داشتن یه وبلاگ که زیر هر پستش اسمم هک شده تخیله میشد ، بعدتر شدم به قلمِ ماهی قرمز :)) یادمه یکی از خواننده های وبلاگم وقتی اسم وبلاگ«ته تغاریِ خدا» بود از وجه تسمیه ش پرسید و من گفتم خب چون ماه آخر سال و روزای آخر سال به دنیا اومدم و اسفندماهی ام (اون وقتا زیادی به ماه تولدم افتخار میکردم و کل راه مینداختم با بقیه :دی) اینجور شد که چون نماد ماه تولدم ماهی بود به این اسم صدام زد و شدم دارای نماد !! از همون چهار سال و پیش تا حالا هم وضع همینه ، شاید حتی یه جاهایی دوس داشتم با اسم و فامیلم باشم و بنویسم اما خب از اونجایی که نمیدونم چرا اما خیلی از بلاگرا با اسم مستعار مینویسن دیگه !خلاصه که نویسنده ، به قلمِ ، ماهی قرمز و نماد داشتن و همه ی این شلوغ بازیا وجود داشت اصلا این همه مقدمه چیدم که از نویسندگی بگم از چیزی که همیشه دوس داشتم و قبلا بال و پر بیشتری بهش میدادم اما نمیدونم چی شد که ذوقم کور شد نمیدونم چند بار نوشتم و پاک کردم اصلا خودم نخواستم، پیش خودم گفتم با روحیه ی من سازگار نیس اونوقت دلم چرت و پرت نوشتن و خارج شدن از قواعدو میخواد ، یادمه جدی یا عاشقانه ،داستان طور و از تخیلاتم که مینوشتم  بچه ها باورم نمیکردن، کامنتا از این قرار بود : الهام چت شدهههه خدامرگم بده؟؟! 

الهااام چرا غمگینی خدا بد نده ؟؟!

آهاااان داری عروس میشی؟؟ مبارکه :)))

و الی آخر ... !! همینه دیگه جدی گرفته نشدم :/   

  • ماهی قرمز

نود و یک

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۵۸ ق.ظ


آدمها پشت لبخندهای مصنوعی و قبول پیشنهادهای حال خوب کنیِ بقیه گاهی کمر خم میکنن از درون و با خودشون میگن امان از تظاهر امان از این عدم شباهت ! شباهت از اون نظر که وقتی من خوب نیستم بقیه چرا این همه حالشون روبه راهه و شنگولن اصن ؟! و از اون بدتر چرا اصرار دارن حال تو رو هم به مسخره ترین حالت خوب کنن؟؟ کاش بجاش قبول میکردن خوب نیستی حتی توی ذوق و حال شنگولشون میخورد و میرفتن رد کارشون و تا شنگولیِ تو شنگول میموندن و می اومدن سراغت .. اما همیشه اینجور نمیشه و دور باطل عدم شباهت و شنگول و عدم شنگولی من و‌بقیه و برعکس ادامه داره :/ 

من شرمنده م که چرت گفتم :|

  • ماهی قرمز

نَــود

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۲۷ ق.ظ


و نودمین پست برای نوزده سال شدنِ خواهر کوچیکه :)

توی کلی شلوغی و پیچیدگی اتفاق های این روزای خونه تولدی بدون مقدمه چینی و فرصت کادو خریدن و بدون هیچ هله و هوله ای فقط و فقط با یه کیکِ الهام پز به همین سادگی و به همین خوشمزگی برگزار شد ...



امشب دوستم داشت تولدشو تبریک میگفت ، گفت الهام یادته اون موقعی که تو دانشگاه باهم آشنا شدیم من از سن خواهرت پرسیدم و تو گفتی سیزده سالشه و من گفتم آخیییی چه زود گذشت!! حالا که شمع روی کیکشو دیدم به سنش حسودیم شد ... نه ؟؟ گفتم آره هم حسودی و هم دیدن گذر زمان وقتی متوجه نیستی و یهو گذشته و ته تغاری و هم بازی خواهر برادرای بزرگتر خونه الان شده نوزده ساله ! 

خلاصه با فحش و بدبیراه تبریک گفتیم و یه دیوونه ی خل و چل نثارش کردیم اصن به چه حقی بزرگ شدی آخه !! من اون لپاتو میخوام :|  :))))

  • ماهی قرمز

هشتاد و هشت

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۲۴ ب.ظ


+ دوستان واقعیت اینه که من از کدنویسی بلاگ هیچی نمیدونم :/ 

توی بلاگفا هدر متحرک داشتم ، کسی میتونه کمک کنه که بذارم هدر اینجا ؟ اصلا میشه ؟

بعدن نوشت : حالا قبلا یه معرفتی بود تو بلاگفا، دوستان همینجور قالب اهدایی تقدیم میکردن ، جون من یکی قالب جدید و باحال تدارک ببینه، حالا متحرک هم نشد نشد :/

  • ماهی قرمز

هشتاد و هفت

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ق.ظ


+ راستش اومدم یه مژدهی رو بدم به خدمتتون :)) 

اینجانب به فراگیری کار با چرخ خیاطی هم نائل اومدم و سه روزی میگذره از اون :)) 

در هنگام دوختن و بعد از یادگیری :

بابام به مامانم : صدای چرخ میاد تو که اینجایی کی داره میدوزه پس؟

مامانم: الهام 

بابام: یادددد گرررفت؟؟ هااااا خوبه هااا چرا زودتر یادش ندادی ؟؟

من: یادم نمیداد بابا، به استعدادم ایمان نداش :))

خواهرم : واااای چه صحنه ی جالبی ، گوشیتو بده یه عکس ازت بگیرم (وی بشدت می خندید :/ )

+خلاصه این از خیاطی که با کمک مامانم به هدف کوتاه مدتم رسیدم و غول چرخو شکست دادم :)) و یه چهل تیکه شد حاصل کارم :))

+ خداییش هنوز وسطِ رو به آخرایِ بهمنِ مادر من !! :/ از صب کله سحر منو بلند میکنه و به کار میبنده، امروز رسما یه خونه تکونی تمام عیار واسش انجام دادماااا

+ مفتخرم که اعلام کنم در حین خانه تکانی های اخیر هم به تعمیرات لوله و سفت کردن پیچ مهره ها و تعمیر چیزایی که صدساله تو خونمون خرابه و مردای خونه عمرن توجه نمیکنن و عوض کردن لامپ و این جور چیزا نایل شدم و اهل منزل با ورود به خونه هی بهم افتخار کردن :))


  • ماهی قرمز

هشتاد و شش

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۲۷ ب.ظ


قرمزترینم تووووو قهرررررررمااااان کی بود ؟؟؟ 

:)))))


  • ماهی قرمز

هشتاد و پنج : اعترافات ذهن خطرناک‌ من (۲)

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۰۷ ق.ظ

در ادامه اعترافات دیشب :

باید بگم که تا پونزده شونزده سالگی همچنان عمو‌پورنگ میدیدم و حتی به زور به جای خواهرم که اونموقع هفت هشت سالش بود نقاشی کشیدم ولی پستش نکردم :)))

یک بار در عمرم اغفال شدم و بدون اجازه از مدرسه زدم بیرون با بچه ها و یواشکی رفتیم بستنی خوردیم :/ هنوز مامانمم نمیدونه(آخه هیچ‌چیزی وجود نداره که اون ندونه) :)))

گاهی وقتا توی چت و حرف زدن با بقیه یا کامنت گذاشتن و پست نوشتن از درستی املا یا معنی یه کلمه مطمئن نیستم و میرم گوگول سرچ میکنم بعد مینویسمش (همون تقلب مجازی) :|

یه جورایی همیشه فوبیا دارم که یه چیزیو ندونم و ضایع شم :)))

حالا که حرف از مجازیجات ها شده بگم که با تنبلی و بدجنسی زیاد خیلی وقتا فقط و فقط یه چت یا وبلاگی رو باز میکنم که اون نتوفیکیشنش بره و خلوت شه گوشیم ، اما خب سر فرصت میخونم :)) یا اینکه خیلی وقتا سطر اول پستاتون رو میخونم و میبندم کلا گوشیمو و میرم و‌دو سه روز بعد میام :/ 

هیچوقت تو زندگیم یه چیز خاص نداشتم واسه خودم مثلا یه عطر که همیشه اون بو رو بدم حتی اسم مارک خاصی رو نمیدونم اگه کسی ازم بپرسه نمیدونم چی به چیه! همیشه از این مسئله نگرانم :/ :))

بقول نگین منم لکه ی ننگ دخترام آخه علاوه به اینکه لواشک و پاستیل دوس ندارم بلکه هیچ چیز خاصی رو‌اونقدر دوس ندارم که بروز بدم یعنی هیچ‌ مورد غذایی اونقدر برام هیجان انگیز نیس بنظرم همه ی این چیزا خوبن دیگه و فقط گاهی برای بقیه ادای دوس داشتن جهت همراهی ر‌و درمیارم :))


+ فک‌ کنم یه کم اعتراف های امشب خفیف تر بودن :))


  • ماهی قرمز

هشتاد و چهار : اعترافات ذهن خطرناک من( ۱)

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۴۱ ق.ظ


خب اعتراف کردن یا اعتراف نوشتن همیشه سخت بوده ! ینی آدم نمیدونه حالا که میخواد بنویسه دقیقا چیا رو‌بنویسه مثلا اون نقطه تاریکا رو هم بگه یا بذار سکرت بمونن! 

به هرحال بقول نگین که ایده شو اون بهم داده (اینجا) بخش بخش مینویسیم ببینیم چی میشه 


بهتره از قدیم الایام شروع کنم 

همیشه از بچگیم و دوست بودن با پسر همسایمون خجالت میکشم رسما میبینمش ذوب میشم از خجالت ! خب چرا من تا سنین بعد از طفولیت هم باهاش دوست بودم اونم صمیمی :))

اعتراف میکنم که تو بچگیم آرزو داشتم دختر خانواده ی مرجان اینا باشم چون خونه ی اونا بزرگ بود و وسیله های به روز و مدرن تو‌خونشون پیدا میشد غذاهای جالبی میخوردن همیشه خونشون تمیز و منظم بود و مثل خونه ی ما که داداشام بهمش میریختن نبود و همینجور بود که آرزو داشتم مثل اونا چهار تا خواهر باشیم تو خونه :))

دبستان که بودم برای یکی از دخترای مظلوم و ساکت اما تنبل کلاس قلدری کردم و شاخ و شونه کشیدم هنوز که هنوزه شرمنده م :/

دبیرستان که بودم بچه زرنگ کلاس بودم بعد از امتحان ادبیات بلافاصله برگه ها به من تحویل داده میشد که تصحیحشون کنم اما کلی از بچه ها بهم التماس میکردن که بذارم برگه هاشونو دستکاری کنن ، چند دفعه گذاشتم این کارو کنن :/ :))))

قسمت های بعدی هم در راهن:))

  • ماهی قرمز