۱۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

رادیو طوری :))


بچه ها اگه شما هم دوس داشتین و یه نمه ذوق رادیویی و این صوبتا دارین میتونین برید به رادیوبلاگیها و توی این دوتا فراخوان شرکت کنین 

من برای فراخوان دوم صدامو دادم رفت :)))

و از اونجایی که میتونم یه نفرو دعوت کنم از حریر بانو جانمون میخوام بیاد تو میدون  ^_^

و البته که همه ی شماهایی که این پست رو میخونید و مایلید :)

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

دلبرِ نارنجی



خِرچ خِرچ پوستش رو می کَنم و از این صدا لذت میبرم عطرش میره توی عمق دستهام و بوش رو تا چند دقیقه با خودم اینور اونور میبرم ،خوشمزه تر از خودش حسیه که بهم میده ! درسته همین اولش بگم که این یه پست عاشقانه برای نارنگیِ ! همین نارنجی دلبر و گِرد که روزایی که سبزه دلم نمیخوادش و چشم انتظار رنگ به رنگ شدنش میشینم تا بیاد و منو ببره به همون سالهای پاییزی مدرسه و حس و حال خوردنش روی نیمکت های چوبی که قیژ قیژ صدا میداد همون موقعها که بوش لوت میداد وقتی کَنده میشد و کل کلاس سر برمیگردوندن و باید باهاشون شریک میشدیش همون وقتا که مامان تغذیه میذاشت توی کیفم و نارنگی ها رو کنار لقمه ی نون و پنیر یا تخم مرغ آپزم جا میداد و چه حس خوبی داشت اگه فرداش یه نارنگی باقیمونده از روز قبلو کف کیفم پیدا می کردم ... ببین یه نارنگی معجزه می کنه میتونه یه شب تو رو ببره به بیست سال پیش مثل همین روزا میتونه ببرت و بنشونت روی همون نیمکت های چوبی و با روپوش های خاکستری و مقنعه ی سفید و الفبا بخونی و بیست بگیری و شاد و خندون کیفتو برداری و راهی مسیر خونه بشی و زودتر بتونی کارتون های مورد علاقه تو ببینی ... هایدی، آنه شرلی یا دو قلوهای افسانه ای ... 

کی این همه گذشت که شد خاطره ؟ اصلا چطور یه نارنگی میتونه این همه خاطره با خودش بیاره ؟ 

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

غبار غم برود حال خوش شود ....


+ اینم از ربیع الاولمون که اومد ، مبارک :)

+ جوونامون میرن که داشته باشن مسابقات برگزاری مراسم ازدواجشونو :)))

+ خواهرک هم راهی شد ...

+ هدرمون هم رونمایی شد با زحمت حریر بانو جان مهربان ^_^ 

  • ماهی قرمز
  • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶

کمی از این روزهایم :))


+ یه روزایی بود که از دلتنگی داشتم می مردم واسه خواهرم و شبها تنهایی سر میکردم تا خوابم ببره اما حالا بعد از چند روز باز ریتم زندگی به اولش برگشت و رمانتیک بودن رو کنار گذاشتیم و همونجور خیلی شیک توی سر هم میزنیم و چند دفعه هم دعوا کردیم و امشب هم دیگه جای خوابمو تغییر دادم و این است زندگی پس به ناله های دلتنگیِ بعدم دقت نفرمایید :))

+ مامانم طفلی ازم خواهش میکنه که شبها زود بخوام تا صبح ها زود بیدار شم اما عایا مادر من درک میکنی که من عاشقانه شب ها رو دوس دارم و ترجیح میدم از آرامش شب لذت ببرم کتاب بخونم و فیلم ببینم و بنویسم و فکر کنم ؟ نه خب درک نمیکنی :| (و در همین لحظه خواهرم با در دست داشتن نصف یک عدد انار وارد اتاق میشه و میگه میخوری ؟ و منم میگم آره آخ جون تازه گشنم شده بود و مادر جان با تاسفی عمیق کلا اتاقو ترک میکنه و من هم انار رو میخورم :)) )

+ تا حالا شده که اونقدر از گوش دادن به درد و دل های یه نفر به اوج ناراحتی برسین که سردرد ولتون نکنه ؟ :|

+ چقدر زیاد دلم میخواد سرم رو بذارم روی پای یکی و همون یکی موهامو نوازش کنه و برام کتاب قصه بخونه :| عجیبه نه ؟ ولی کودک درونم اینو میخواد !

+ بالاخره تصمیم گرفتم کتاب ملت عشق رو بخونم و از همون چند صفحه ی اول هم جذبش شدم ... اونقدر همه جا از این کتاب تعریف شنیدم و پاراگراف هاش رو هی توی کانالها خوندم که نگو و نپرس، کسی خوندش؟

  • ماهی قرمز
  • شنبه ۲۷ آبان ۹۶

عنوانم نمیاد :/


دیشب و‌ امروز غمناک و سیاه گذشت ... دلم پیش خواهرکم بود که توی خوابگاه سر میکرد و لحظه ی زلزله داشت با من تلفنی حرف میزد و یک آن صدا فقط صدای جیغ بود و وحشت و من شوک زده همه ی فکرهای بدتر از بد از مغزم عبور کرد و میخکوب شدم و همون موقع خودم هم حس سرگیجه و تکون خاصی رو حس کردم که فکر میکردم سرگیجه گرفتم بخاطر این شوک اما بعد از چند دقیقه خبر پشت خبر از زلزله ای بود که خیلی از جاها رو لرزونده بود و امروز دلم برای آمارِ این همه کشته و عکس ها و خبرها مچاله شد و روز رو به شب رسوندم تا الان که بالاخره خواهرم بعد چهل و چند روز کنارم اینجا خوابِ خوابِ و این بهترین اتفاقه ... 

خدایا بلا دور از حالِ خوبمون باشه و به بازمندگان این زلزله صبر بده  :( 

 آمین 


پی نوشت : آمار میگه ۹۰۰ روز از عمر اینجا میگذره :)

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

قشنگترین، عشق ترین :)


+ از قشنگترین صبح های تاریخ میشه به امروز اشاره کرد وقتی که بعد از هشت ماه نبرد با گرما چشم باز کردم از پنجره ی بازِ اتاق ابرها رو دیدم و با  شیرجه رفتم پای پنجره و زمین خیس کوچه ذوق مرگم کرد و بعلهههه بارون تشریف فرما شده بود :)))) پروردگارا شکرت که به این جنگ پایان دادی و التماست میکنم که پایدار باشه :(

+ از عشق ترین اتفاق های عمر آدم هم میشه به داشتن یه برادر زاده ی موفرفری اشاره کرد که با ناز بهت بگه عمهههه و دستاتو بگیره و ببره پای میز کامپیوتر و بگه برام انیمیشن موآنا بذار و اینجور دلبر بشینه و تماشا کنه :))


  • ماهی قرمز
  • شنبه ۲۰ آبان ۹۶

چی میشه بازم مهربونی کنی ...


+ این روزا هیچ انصاف نیست فقط تماشاگر باشی ... تماشاگرِ این همه عشق که اطراف حرم آقا امام حسین موج میزنه که دلمو میبره با خودش اونجا و حسِ جامونده از یه قافله بهم دست میده ...


+ با شنیدنِ این آهنگ سبک میشم انگار همش حرفای منِ 

:( 


  • ماهی قرمز
  • پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۶

نمد دوزون داشتم :))


یکی که تولدش نزدیکه و امیدوارم اینجا رو نخونه این روزا که اینا رو ببینه، عاشق مینیونه ! و منم اینو براش درست کردم 

 


این گل سر هم ابتکار خودمه ولی نمیدونم چرا با برگاش کنار نمیام و حس میکنم اضافه س :))) حالا خوشش نیومد هم بکَنش:))))



  • ماهی قرمز
  • دوشنبه ۱۵ آبان ۹۶

در گذر


+ روز جمعه مو سریال دیدم کامل و بر غروب دلگیرش غلبه کردم :))

+ آهنگ های دوس داشتنیمو گوش دادم و شاد شدم :)

+ با مامان پیاده روی کردیم و رفتیم دید و بازدید فامیل کلی گفتیمو شنیدیم و بازم شاد شدم :)

+ صدای خواهرم پر انرژی تر از همیشه از پشت تلفن شنیده میشد و ناخودآگاه همه ی انرژیو بهم منتقل کردم و شارژتر از قبل شدم :))

+ و در آخر اینکه کارتم پر پول شد و اینترنت عزیز هم شارژ شد و انگیزه ام دوچندان گشت :))

+ همه اینا رو‌گفتم که بگم همیشه این نیز بگذرد و بس !

+ اینو هم الان تو یه کانال خوندم : 

«داشتم فکر میکردم به همین روزهایم در سال قبل،اینکه براى چه چیزها دلم بیقرار بود و حالا نسبت به آنها بى تفاوتم!..میدانید چه میخواهم بگویم؟ میخواهم بگویم زیاد از غصه ى امروز دلتان نگیرد، شاید یک سال دیگر یادآورى اش برایتان خنده دار باشد! #سیما_امیرخانی»

  • ماهی قرمز
  • شنبه ۱۳ آبان ۹۶

برای دلتنگی چاره ای هست ؟


سی و دو‌روز از آخرین قطره های اشکی که پنهونی ریختم گذشته و من همچنان مقاوم بودم، اون با همه سختیش گریه کرد و من همچنان لبخند مسخره میزدم و هر روز از این درواون در حرف میزدم براش ، امشت مامانم داشت پشت تلفن به کسی با ناراحتی میگفت از قدیم گفتن خونه پر از دشمن باشه اما خالی نباشه ! من گوش تیز کردم و عمیقا این حرفشو لمس کردم این مدت همه ی راه های ممکن رو امتحان کرده بودم و به بهترین شکل خودم رو نجات داده بودم و حتی همین امشب از یه جشن تولد خیلی باحال هم برگشته بودم و داشتم لاک های ناخنم رو پاک میکردم و از کیک خوشمزه ش میخوردم و لبم میخندید اما یک هو تمام شد و رفتم  توی اتاق با خودم فکر کردم چیکار کنم که باز فرار کنم شارژ نت هم تمام شده و هیچ پولی هم برام نمونده بود که شارژش کنم با خودم گفتم این راه نجاتمم پرید امشب ! در نهایت یه فیلم پلی کردم و هی به حرف مامان فکر میکردم و هی از دلتنگی مچاله تر میشدم توی خودم خیلی مقاومت کردم اما چراغها رو خاموش کردم دستمالا رو کنارم گذاشتم و شروع کردم به اشک ریختن اونقدر که بند نمیومد و مامان فکر میکرد باز هم دارم برای فیلم گریه میکنم و این بهترین اتفاق ممکن بود توی اون لحظه ... 


  • ماهی قرمز
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶
به نامِ خـــداوند جآن

در وصف خویش همینو بگم و بس :

دیوانه تر از خویش
کسی می جستم
دستم بگرفتند
و به دستم دادند

:))
خانه ی قدیمی ام