۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

این ساعتها، این روزها !


+ از اونجا که طبق یه قرار نانوشته ی هر ساله من میام و غر میزنم راجع به عقب و جلو کشیدن ساعت ، امسال هم اوووومدمممم :))) با غری تازه در خدمتیم :))) اغا ینی الان ساعت یازده س ؟! چراا خب ؟! ینی باید پیر شیم تا صب شه :/ الان که از شب یلدا هم بدتره چرا شب یلدا نباشه مگه یک ساعت از یه دقیقه بیشتر نیس؟!! و الی آخر :))))

+ امروز یه نوع دستپاچگی خاصی رو توی وجود مردم میدیدم، به طرز عجیبی عجله داشتن، تند تند انتخاب میکردن سریع کارت میکشیدن ، مهرماه از یه طرف و اومدن محرم از یه طرف دیگه باعث شدن که آخرِ شهریور های شلوغ باز تکرار بشه 

+ راستی شروع دهه ی اول محرم رو تسلیت میگم و جدا از ته دل امیدوارم به جای این همه شووور حسینی و ظاهر سازی ها به شعور حسینی برسیم ...

  • ماهی قرمز
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶

اعترافت یک خواهر نگران :/


+ اگه رفت من تنهایی چیکار کنم تو خونه؟ :(

+ با کی حرف بزنم ؟ با کی کل کل کنم ؟ 

+ کی تا لنگ ظهر بخوابه و من جیغ بزنم بگم پاااشووو حوصله م سر رفت ؟ 

+ قبض های آب  و برق و گاز و پرداخت قسط و شارژ اینترنتو هزار کوفت دیگه رو من باید پرداخت کنم آخه؟! 

+ اونجا تنها از پس خودش برمیاد ؟! 

+ بلد نیست غذا درست کنه یا لباس بشوره :/ هر غذایی رو نمیخوره :/ 

+ تو جاده هی بره و بیاد ؟!

.

.

!

  • ماهی قرمز
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶

کمک ...!


مگه نمیشه وسطِ وسطِ حال خوب بودن ها یه خورده دلت بگیره؟ میشه این یه حقِ ! حقِ مسخره و آزاردهنده ای که بیشتر شبیهِ یه بیماری خودآزاریِ که توی یه غم عجیب خودتو فروببری و هیچ جوره درنیای و هیچ چیز دوس داشتنیِ توی زندگیت خوشحالت نکنه و هی بیخود چشمات پر و خالی شه از اشک به خدا قسم که بدترین حالِ مامانم اینجور وقتا میگه انگار بیخِ دلت گرفته ، من الان نگران بیخ دلمم که کارش بیخ پیدا نکنه میترسم همین روزا تموم شم میترسم به همه ی آرزوهای قشنگم نرسم میترسم رویاهام‌فقط همون رویا بمونه این غم و چیکار کنم که ولم کنه؟ چیکار میکنین برام که خوب شم ؟ یه شعر یه نوشته یه صدا یه عکس یه صحبت میخوام ازتون ...از روشن ترین های همیشگی تا خاموش تریناهایی که منو میخونن این روزا ، لطفا :)

  • ماهی قرمز
  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶

یک روز خستگی درکنیم :)


این چند روز دل و دماغ نوشتن و خیلی از کارای دیگه رو نداشتم اما به دعوت دوستان خود آری گفته و راهی کافه شدیم کافه ای که بالاخره برنامه شو چیدیم و گفتیم هر کسی نه گفت و کنسل کرد  کتک خواهد خورد از اونجایی که آدمی هستم که پز کافه رفتنهامو نمیدم مثل ملتِ توی اینستا و همیشه اگه عکس غذا بذارن مغضوبن از جانب من، اما این دفعه رو هنجارشکنی میکنم و چون خیلی خوش گذشت و حال بدم رفت و دوس دارم یه چرتی بگم و یه پست بذارم پس تحملم کنید :)) اصن دوس دارم بذارم چیههه مگهههه :/ 

بعلهههه 

برید ادامه ...

  • ماهی قرمز
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶

خسته نباشی دلاور :))


وقتایی بوده تو زندگیم که از ذوقش نتونستم هیچ کاری کنم یهو بی حرکت و قفل میشم و زبونم و دستم بند میاد از سر خوشحالی ، امشب از اون شبا بود ... خواهرکم اونی که دوس داشت شهری که دوس داشت و همه نگرانش بودیم قبول شد و بعد کلی شلوغی و هیجان اومدم و دیدم دوست جان ها هم خوشحالن و همونی شده که میخواستن 

خواهرکم 

فاطمه جان 

حریرِ مهربونم

و حوای دوس داشتنی 

و همه ی بچه کنکوری ها خداقوت و تبرررریک :)

  • ماهی قرمز
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

سرویس دهنده های قبل از تو سوتفاهم بود :))


از بلاگ بیان جانمان کمال تشکر و قدردانی رو داریم 

بهترین گزینه ی ممکن بود اضافه کردن نظران ارسالی و دریافتی به منو :)

بفهمیم چی گفتیم چی شنیدیم :))


  • ماهی قرمز
  • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶

تویِ زردی ها

درسته از گرما و شرجی جنوب زیاد شکایت میکنم اما من از زندگی تو این دیار لذت میبرم و با خاک هیچ جای دیگه عوضش نمیکنم چون من میمیرم برای همین چیزا همین خوراکی ها همین خارَک همین آفتاب :)

  • ماهی قرمز
  • چهارشنبه ۲۲ شهریور ۹۶

من ، مامانم ، فوتبال !


مامانم داشت برنامه آشپزیشو میدید از توی حیاط و شرجی وحشتناک هوا فرار کردم و اومد جلو تلویزیون و کنترلو گرفتمو زدم شبکه سه مامانم گف چتههه چرا اینجور میکنی خب یه بازیِ دیگه گفتم نههه مادر من حساسههه با چشمای ضعیفش خوب دقت کرد گفت الاهلی ؟! بعد هم خودش تا اخر پا به پام نگا کرد و کلی دعا کرد و صلوات فرستاد جیگر منه بخدا :)))) اماااا آخر سر نامردی کرد و گفت سریالم شروع شده گفتم بخداا پنج دقیقه مونده بذااار اما نذاشت!! من داغون و مضطرب بپربپر میکردم که دقیقه آخر زد دیدم سه یک جلوایم با نگاه مات و مبهوت به مامانم خیره شدم وبا صدایی شاکی داد زدم مااااماااان و هردو باهم جیغغغ زدیم و اصن اشک شوق جمع شدم تو چشامون و بعد سریع تغییر حالت داد و گف من دیگه بزنم سریالمو ببینم :/ :)))) حالا که که اومدم پست بنویسم دیدم فاطمه نوشته تبرررریک و جیغ واین صوبتاااا :))) خلاصه مامان و دوست، فوتبالیش خوووبه ؛)

  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

پست پلاس +


+ بعد از تنبیهات و حرفایی که نامناسب بودن و به خودم گفتم بالاخره مجبور شدم تنبلی رو بذارم کنار و این هاپوی بیچاره رو تمام کنم واسه آنا جونم ، ایناهاش این عکسو گذاشتم استوری اینستام واسه همین اون نوشته ها رو داره :))) اون قسمت پایین سمت چپ هم سانسور شده ، بعععله :)))

+ بدجور دوس دارم این دکمه ی کولر لعنتی رو بزنم و بعد از شش ماه آزگار بالاخره خاموشش کنم و پنجره ها رو باز کنم و یه نفس بکشم :/ 

+ آخرای شهریور یه حس و حالی داره، تا بچه مدرسه ای و دانشجو بودیم یه جو حال بد کن داشت و حالا هم باز یه جور دیگه، برای شما هم اینطوره؟ 

+ این نتیجه ی کنکورو چرا نمیزنن؟  :/ 


  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

در جستجوی نور ...


*عکس از مجموعه ی کهکشان من :)

 امشب کسی دلش گرفته بود و غمگین ترین بود مثل حالِ یک وقتهای همه ی آدمها، همان حال هایی که حرف زدن درستش نمی کند واژه ها از ذهنم نمی آمدند که بشوند مرهم درد که آهنگ آرامش بنوازم برایش فقط هی از ته دل دعا کردم که خوب شود که نور را پیدا کند که امیدش را زنده نگه دارد و به درک عمیق «این نیز بگذرد» برسد ... حالا زل زده ام به کهکشان کوچکی که بالای سرم توی سقف چسبانده ام همان روشنیِ کوچک اتاق من که گاهی شبها به امید اینها چراغ ها را خاموش میکنم و با ذوق بچگانه برایشان می میرم ! امشب به خودم گفتم کاش چند بسته بیشتر کهکشان بگیرم و بچسبانم کنار آنها و سقف را پر از ماه و ستاره کنم تا توی دل شب روشنی بیشتری  داشته باشم :)


* این عکس خیلی وقته که بک گراند گوشیم شده دوسش دارم :) 


  • ماهی قرمز
  • يكشنبه ۱۹ شهریور ۹۶
به نامِ خـــداوند جآن

در وصف خویش همینو بگم و بس :

دیوانه تر از خویش
کسی می جستم
دستم بگرفتند
و به دستم دادند

:))
خانه ی قدیمی ام