۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

باش ولی کم باش :))


یه جورایی داریم تو حجم وسیع سیم ها و برق ها و امواج غرق میشیم و خبر نداریم دوساعت تلگرامتو باز نکنی میای میبینی گوشیت داره میپوکههه حس میکنی داری از بی خبری میمیری یه خبرو اونقدر مانور روش میدن که حال بهم زن میشه برات تبلیغات زوری ای که بهت میچپونن خرخرتو انگار داره میجوه (!) سر و شکلهای بی قواره و خبرهای چرت و پرت از سلبریتی ها مغزتو منفجر میکنه از  رنگ و لعاب غذاها نگم که دیوانه کننده ست مخصوصا آخر شبا ! از میل شدید به خرید و احساس خود هیچ پنداری با دیدن زرق و برق عکسا نگم‌که خانمان براندازه 

آغااا یا شما دست بردارین از افراطی گری های مجازی یا اینکه  ..! 

نعع ما که گوشیامونو زمین نمیذاریم :)))


  • ماهی قرمز
  • سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۶

خوش بگو !


یادمه یه روزی یکی گفت توی وبلاگت نشستی و حکم لبخند و حس خوب داشتن میدی و هیچ‌دردی نداری تو‌زندگیت ... قضاوت یه بحث قضیه بود که‌ منو دلخور کرد اما گذشت و گذشت من بزرگ شدم بین وبلاگ ها توی دوستی ها توی به دل گرفتن ها اما دست نکشیدم از نوشتن حس های خوبم از خرید یه چیز کوچیک و ذوقی که دارم تا خوندن یه کتاب یا شنیدن یه موزیک حال خوب کن از همه ی اینها مینوشتم من همین بودمو هستم و نمیتونم این خودِ ذوق زده مو سانسور کنم دوس داشتم‌ حس خوب لحظه مو به اشتراک بذارم با دوستام غافل از اینکه از پشت مانیتورها و برداشت ها چطور قضاوت میشم به مرفه بی درد و غم بودن یا پز دادن و جلب توجه کردن کم‌کم محو شدم و هی رفتمو رفتم و سانسور کردم تا به مرز تعطیلی رسیدم چندین بار اما باز برگشتم حکایت این موضوع حالا شده حکایت شبکه های اجتماعی دیگه که ملاک قضاوتمون شده دیدن سر و وضع زندگی بقیه توی عکس ها و به قول دوستی که میگفت باید دید پشت صحنه ها چه خبره، اینجا هم ما بلاگرها از پشت واژه ها قضاوت میشیم اما  کاش رهاش نکنیم و بمونیم... این دفعه با خودم گفتم حالا که بزرگ شدم و یاد گرفتم صبور باشم باید باشمو بنویسم از حس و حال های خوشم فارغ از برداشت ها و حاشیه ها ...

  • ماهی قرمز
  • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶

از اینجا شروع شد ...


چند شب میشد که تا دم نوشتن میومدم و برمیگشتم دلتنگ و سرگردون بودم شبیه کسی که با عزیزترین آدم زندگیش قهر کرده و  یه دلخوری نمیذاره بیاد طرفش ولی ته دلش میمیره واسش :| خلاصه دچار یه خوددرگیری عمیق تا اینکه دیشب همین موقع ها زنگ در خونه رو زدن و پستچی مهربونِ همیشگی منو ذوق زده کرد و از طرف دوست نادیده ی عزیزم فاطمه جان (در واقع همون صاحب نشان لبخند :) ) یه بسته پر از سلیقه و مهربونی و محبت آورده بود توی اون بسته این گردنبند ماهی و یه نامه و حرفای قشنگی که همیشه میزنه و آدمو آروم و قانع میکنه منو آشتی داد با اینجا :)


  • ماهی قرمز
  • جمعه ۲۷ مرداد ۹۶

ماهی گمگشته باز آید :))


دلتـــنــگ ترین  بودم 

پس 

برگشتم 

...

+ چهار ماه و سیزده روز گذشت ...

+ مرا می پذیرید وبلاگ طفلی و دوستان خوبم ؟ :`(


  • ماهی قرمز
  • جمعه ۲۷ مرداد ۹۶
به نامِ خـــداوند جآن

در وصف خویش همینو بگم و بس :

دیوانه تر از خویش
کسی می جستم
دستم بگرفتند
و به دستم دادند

:))
خانه ی قدیمی ام