میگن از چشماش بگو، از قلبت بنویس اما چیکار کنم توی این سن و سال ازتون خجالت میکشم :))) آخه بیام بگم برادر من خواهر من بلاگرای گلم هنوز دلم نلرزیده برای چشمی قلبم تند تند نزده برای یاری ! میگن خب عشق به فلان عشق به مامان عشق به بابا هم میشه اما من میگم نه آخه این همون شخصی ترین حالیه که برای یکی پیش میاد و حرف زدن ازش قشنگ ترین ابراز احساساته همون حالی که توش برای هر چرت و پرت ترین لحظه ی وجودش ذوق میکنی و ته دلت قنج میره سراسر وجود مبارکت پر میشه ازش چشم میبندی و وا میکنی جلو روته از فراقش ممکنه جون به لب شی اگه دست رد به سینه زد میمیری و اگه خواستت غش میکنی و خودتو خوشبخت ترین آدم روی زمین میدونی آخه کی برای مامان و باباش اینجوره ؟! :)) خلاصه که خدا یه جوری آفریده ت که تا قبل از اینکه دلت بلرزه انگار یه موجود خالی و بی تفاوتی اما همینکه یکی اومد و چفتِ دلت شد و محکم جا گرفت روی قلبت انگار هویت پیدا میکنی انگار میشی جزو آدما و یه لبخند قشنگ میاد گوشه ی لبت حالا اینکه کی قلبت بلرزه کی برای چشماش لبخند روی لبت بیاد همه ی اینا کار یه لحظه س کار خود دلِ اونموقع ست که نه هر چهار سال یک بار که هرروز جام جهانی چشماشو برگزار میکنی و توی عمق نگاهش به تماشا میشینی :)


ممنون از دعوت ف . ن جانم :) 

اووووووم خب من از کی دعوت کنم ؟؟ همتون نوشتین که :))

 اما از حوا بانو جان میخوام که بنویسه و هر کسی که اینجا رو میخونه و دوست داره :)