* سرراهم یک شیرینی فروشی خیلی شیک افتتاح شده که شب افتتاحیه کلی بروبیا داشت اما خسته و بی تفاوت از توی تاکسی بهش نگاه کردم چند روز بعدش تصمیم گرفتم پیاده برم و برای مامان و بابام بخرم ببرم بخورن و هم اینکه فضای داخلشو بهتر ببینم 

* چند شبی میشه که فکر پنینی مرغی که توی کافه ی نزدیک محل کارم خوردم افتاده توی سرم و با تصورش به قاروقور شکمم پاسخ میدم !

* خیلی وقتتره که دلم کیک کاکائویی میخواد ولی پودر کاکائو ندارم و لوازم قنادی درست همون حوالی محل کارمه 

* از محل کارم تا نونوایی ده دقیقه ای راهه همون نونوایی که عطر نون هاش گاهی دیوانه م میکنه و با حسرت به آدمایی که از اون گردهای دلبر تو دستشونه نگاه میکنم و رد میشم !!

با وجود همه ی این نیازهای عجیب غذایی و فقط گذاشتن یه وقت ده دقیقه ای برای طی این مسیر پر از رنگ و بو هر شب بیخیالش میشم و یک راست بعداز کارم دست بلند میکنم و تاکسی میگیرم و راهی میشم و کوهی از خستگی و گرسنگی رو با خودم میبرم و میندازم توی خونه! و به خودمو شکمم قول میدم که حتما میبرمت و یه روزی که خیلی دیر نیست به همه ی خواسته هات با وجود همه خستگی هام پاسخ میدم :))