نمیدونم چرا دلم توی تهرانه الان ! بله دقیقا توی همین عصر ابریِ دلگیر بی حوصلگیِ جمعه دلم اونجاست پیش همه ی دوستهای ندیده م که این روزها به بهانه ی نمایشگاه کتاب دور هم جمع شدن ... شاید باورتون نشه اما شبی که خواهرم گفت راهی تهرانه و میره که کلی از دوستای بلاگرشو ببینه تمام شب خواب میدیدم که داریم باهم میریم و همه وقتمو توی خواب پیششون بودم ! و وقتی بیدار شدم از شدت دلتنگی داشتم میمردم :/ و این چند روز فقط با باز و بسته کردن اینجا دارم وقت میگذرونم ...