یه روزایی تو چاردیواری خونه و لا به لای چرخ دنده های زندگی تکراری هرروزه میپوسی و له میشی کم کم تا اینکه یه سفر چند روزه نجاتت میده !! :)) 

رفتیم به روستای آبا و اجدادی مامان جان همان جا که دلبر خانه ای داشتن :)) همون جا که شباش با صدای جیرجیرکا خوابم میبرد و صبح ها با نسیم خنکی که از پنجره میومد و صدای بلبل ها و گنجشک ها بیدار میشدم و یه راست میرفتم پشت بومش تا صبح قشنگو از اون بالا نزدیک کوه ها ببینم همون جایی که توی استکان نعلبکی روزی سه چهار بار هی بهت چایی میدادن و آی میچسبید ! همون جا که پر از صفا و صمیمیت و سادگی بود و توی کوچه پس کوچه های پشت خونه ی عامو میشد قدم زد و درخت و پرچین و کانالهای آب رو دید و بلند بلند آواز خوند و برای درخت انار و لیمو و شکوفه های زرد آلو هی ذوق کرد و به غوغای خلقت خدا پی برد ^_^ 

خلاصه که تنفس و لمس زیبایی طبیعت و حال خوش شد حاصل سفر :) 

عکس هست تو ادامه :))



نمایی از پشت بوم *_*

پ


و چایی که عرض کردم :))



کوچه های دلبرش 


و ...