دلم تنگه اما راستش مجالی نیست که یه کم فکر کنم ببینم تنگه کیه تنگه چیه یا اصلا حالشو بپرسم ببینم خوبه بده در چه حاله ! بیشتر درگیر اینم که ببین چی شده زندگیم که شبها بیهوش توی رختخواب میوفتم یه طوری که بین خواب و بیداری میشنوم که میان نگام میکنن و میگن کی فکرشو میکرد ببین چطور خسته س که اینقدر زود خوابش برده!!! صبها خروس خون زودتر از همه پامیشم مهم تر از همه اینکه مثل انسان صبحونه میخورم ! اصلا نمیفهمم گوشیم کجاست شارژ داره نداره یا خییلی کلی تر اینکه راااستی من باید گوشی بخرم و این گوشیو مرجانه که دستمه :))) بجاش درگیری های فکری تازه ای رو هر روز دارم با یه عالمه آدم سروکار دارم توی تکاپوام مفیدم و کلی حس خوب دیگه ... این همه ضعف داشتم و غافل بودم متاسفم واقعا :))))