از بچگی تا حالا از شروع های تازه هراس داشتم و همیشه تا جایی که شده ازش فرار کردم اما خب بالاخره یه جا یقه مو چسبیده و شکارم کرده :)) روز اول مدرسه توی هر سال اول دانشگاه و همه اولین هایی که توی اینا وجود داشت که همش استرس آور بود برام تا هر اولین دیگه ای هر چند کوچیک برام آزار دهنده و نگران کننده بود از اینکه وارد چه جوی قرار بشم چی در انتظارمه و چی میخواد بشه و از این دست درگیری های فکری بیمارگونه که همیشه خودم شاکی ام از دست خودم و آرزو میکردم یه آدم بیخیال و هر چه پیش آید خوش آیدی بودم که نگران هیچ آینده ی دور و نزدیکی نبود! حالا بعد از کلی کنجار و دودوتا چارتا و کنار گذاشتن سختگیری و بهانه تراشی و غر زدن به جون سیستم کشور و نبودن کار و هزار جور فکر دیگه بالاخره تصمیم گرفتم وارد یه شروع تازه بشم و بسم الله بگم و به کاری که بهم پیشنهاد شده برم و از بیکاری و خونه نشینی دربیام ...


+ تو این مسیری که دارم میرم برام کلی دعا کنید :)

+ خواب صبح ؛ شب بیداری ؛ فیلم دیدن ؛ نت گردی و همه ی کارایی که لم میدادمو انجام میدادم خداحافظ :/ :)))

+ بازم میگم هیچ چیزی بدتر از شروع جدید نیس واسم :/// 

+ یه هفته بگذره ریلکس میشم ایشالااااا ( امیددهی به خود) :))))