از دم صبح تا همین حالا هی زمین لرزیده هی آسمون غریده هی شرشر باریده هی نم نم زده انگار که با قرار قبلی افتادن به جون این روز جمعه ی دلگیر چه عجیب تر حالی که شبیه آسمون و زمین خدا باشه اینکه بی وقفه توی زندگی جریان داشته باشی بلرزی ، بغُری و بباری، گاهی شر شر گاهی نم نم و سر کنی با این حال  و با خودت زمزمه کنی مثل حال آسمون و زمین دائما یکسان نباشد حال دوران ... و بگی و بگی تا به خودت بفهمونی که میرسی به صبح روشنی که میگن ، همون که بعد از یه تلاطم میاد همون که سبزت میکنه و لبخند به لبت میاره ...