خِرچ خِرچ پوستش رو می کَنم و از این صدا لذت میبرم عطرش میره توی عمق دستهام و بوش رو تا چند دقیقه با خودم اینور اونور میبرم ،خوشمزه تر از خودش حسیه که بهم میده ! درسته همین اولش بگم که این یه پست عاشقانه برای نارنگیِ ! همین نارنجی دلبر و گِرد که روزایی که سبزه دلم نمیخوادش و چشم انتظار رنگ به رنگ شدنش میشینم تا بیاد و منو ببره به همون سالهای پاییزی مدرسه و حس و حال خوردنش روی نیمکت های چوبی که قیژ قیژ صدا میداد همون موقعها که بوش لوت میداد وقتی کَنده میشد و کل کلاس سر برمیگردوندن و باید باهاشون شریک میشدیش همون وقتا که مامان تغذیه میذاشت توی کیفم و نارنگی ها رو کنار لقمه ی نون و پنیر یا تخم مرغ آپزم جا میداد و چه حس خوبی داشت اگه فرداش یه نارنگی باقیمونده از روز قبلو کف کیفم پیدا می کردم ... ببین یه نارنگی معجزه می کنه میتونه یه شب تو رو ببره به بیست سال پیش مثل همین روزا میتونه ببرت و بنشونت روی همون نیمکت های چوبی و با روپوش های خاکستری و مقنعه ی سفید و الفبا بخونی و بیست بگیری و شاد و خندون کیفتو برداری و راهی مسیر خونه بشی و زودتر بتونی کارتون های مورد علاقه تو ببینی ... هایدی، آنه شرلی یا دو قلوهای افسانه ای ... 

کی این همه گذشت که شد خاطره ؟ اصلا چطور یه نارنگی میتونه این همه خاطره با خودش بیاره ؟