+ یه روزایی بود که از دلتنگی داشتم می مردم واسه خواهرم و شبها تنهایی سر میکردم تا خوابم ببره اما حالا بعد از چند روز باز ریتم زندگی به اولش برگشت و رمانتیک بودن رو کنار گذاشتیم و همونجور خیلی شیک توی سر هم میزنیم و چند دفعه هم دعوا کردیم و امشب هم دیگه جای خوابمو تغییر دادم و این است زندگی پس به ناله های دلتنگیِ بعدم دقت نفرمایید :))

+ مامانم طفلی ازم خواهش میکنه که شبها زود بخوام تا صبح ها زود بیدار شم اما عایا مادر من درک میکنی که من عاشقانه شب ها رو دوس دارم و ترجیح میدم از آرامش شب لذت ببرم کتاب بخونم و فیلم ببینم و بنویسم و فکر کنم ؟ نه خب درک نمیکنی :| (و در همین لحظه خواهرم با در دست داشتن نصف یک عدد انار وارد اتاق میشه و میگه میخوری ؟ و منم میگم آره آخ جون تازه گشنم شده بود و مادر جان با تاسفی عمیق کلا اتاقو ترک میکنه و من هم انار رو میخورم :)) )

+ تا حالا شده که اونقدر از گوش دادن به درد و دل های یه نفر به اوج ناراحتی برسین که سردرد ولتون نکنه ؟ :|

+ چقدر زیاد دلم میخواد سرم رو بذارم روی پای یکی و همون یکی موهامو نوازش کنه و برام کتاب قصه بخونه :| عجیبه نه ؟ ولی کودک درونم اینو میخواد !

+ بالاخره تصمیم گرفتم کتاب ملت عشق رو بخونم و از همون چند صفحه ی اول هم جذبش شدم ... اونقدر همه جا از این کتاب تعریف شنیدم و پاراگراف هاش رو هی توی کانالها خوندم که نگو و نپرس، کسی خوندش؟