دیشب و‌ امروز غمناک و سیاه گذشت ... دلم پیش خواهرکم بود که توی خوابگاه سر میکرد و لحظه ی زلزله داشت با من تلفنی حرف میزد و یک آن صدا فقط صدای جیغ بود و وحشت و من شوک زده همه ی فکرهای بدتر از بد از مغزم عبور کرد و میخکوب شدم و همون موقع خودم هم حس سرگیجه و تکون خاصی رو حس کردم که فکر میکردم سرگیجه گرفتم بخاطر این شوک اما بعد از چند دقیقه خبر پشت خبر از زلزله ای بود که خیلی از جاها رو لرزونده بود و امروز دلم برای آمارِ این همه کشته و عکس ها و خبرها مچاله شد و روز رو به شب رسوندم تا الان که بالاخره خواهرم بعد چهل و چند روز کنارم اینجا خوابِ خوابِ و این بهترین اتفاقه ... 

خدایا بلا دور از حالِ خوبمون باشه و به بازمندگان این زلزله صبر بده  :( 

 آمین 


پی نوشت : آمار میگه ۹۰۰ روز از عمر اینجا میگذره :)