سی و دو‌روز از آخرین قطره های اشکی که پنهونی ریختم گذشته و من همچنان مقاوم بودم، اون با همه سختیش گریه کرد و من همچنان لبخند مسخره میزدم و هر روز از این درواون در حرف میزدم براش ، امشت مامانم داشت پشت تلفن به کسی با ناراحتی میگفت از قدیم گفتن خونه پر از دشمن باشه اما خالی نباشه ! من گوش تیز کردم و عمیقا این حرفشو لمس کردم این مدت همه ی راه های ممکن رو امتحان کرده بودم و به بهترین شکل خودم رو نجات داده بودم و حتی همین امشب از یه جشن تولد خیلی باحال هم برگشته بودم و داشتم لاک های ناخنم رو پاک میکردم و از کیک خوشمزه ش میخوردم و لبم میخندید اما یک هو تمام شد و رفتم  توی اتاق با خودم فکر کردم چیکار کنم که باز فرار کنم شارژ نت هم تمام شده و هیچ پولی هم برام نمونده بود که شارژش کنم با خودم گفتم این راه نجاتمم پرید امشب ! در نهایت یه فیلم پلی کردم و هی به حرف مامان فکر میکردم و هی از دلتنگی مچاله تر میشدم توی خودم خیلی مقاومت کردم اما چراغها رو خاموش کردم دستمالا رو کنارم گذاشتم و شروع کردم به اشک ریختن اونقدر که بند نمیومد و مامان فکر میکرد باز هم دارم برای فیلم گریه میکنم و این بهترین اتفاق ممکن بود توی اون لحظه ...