اینکه وقتی دلگیرم چی کار میکنم یا کجا میرم سوال بیخودیه چون من فقط سکوت میکنم و فکر میکنم اونقدر که گاهی مغزم میترکه یه جورایی شبیه خودآزاریِ بیشتر! از بخت بد همه با هم قصد دلمو کردن کاش یه کم مُحلت میدادن و تو این وضع بد حمله نمیکردن...کاش میشد گفت یکی یکی ... راستش از اینکه دورم شلوغه و با آدمایی زیادی در ارتباطم از خودم شاکی ام چون به نسبتِ وجودشون مسائل حاشیه ای اطرافم بیشتر میشه و تحلیل رفتاراشون خسته م میکنه دارم فکر میکنم که کنار اومدن با آدما سخت ترین کارِ دنیاست و من خسته تر از همیشه م و به سرم زده که همه رو بذارم و برم توی خودم و در مغزم رو ببندم ، به سرم زده دورِ محبت و لطف و گوش دادن به حرف دلُ خط بکشم و بشم آدمِ دو دو تا چار تا تا بلکه این دلم آروم بگیره تا بلکه بشم یه آدم شبیه همه ی اطرافیانم تا دیگه چشممو ببندم و نگردم دنبال یارِ موافق ، می خوام که همرنگ جماعت شم اگه دلم قبول کنه ...


+ چطور خستگی در کنم ؟ :|