مرجان چند وقتیه توی یه داروخونه در حال آموزشِ و کمتر ازش خبر دارم این روزا ، دیروز دیدم وویس فرستاده بازش کردم ... داشت با بغض میگفت از همون دبیر ادبیات محبوبِ دبیرستانمون همون که کل سال کلاس دوم انسانی ب باهاش خوش گذروندن همه ی ساعت های درسِ اون شعر خوندن و بحث کردن و چیز یاد گرفتن همونی که چون گفت استاد دانشگاه هم هست ما هم تصمیم گرفتیم بهش بگیم استاد، استاد خنده رو و جوون و خوش پوشی که ذوق میاورد با خودش توی کلاس و ما رو کلی به داشتن آینده ای شبیه به خودش امیدوار میکرد همونی که کلی براش فیش برداری کردیم و کمکش کردیم تا پایان نامه ی ارشدشو تحویل بده همونی که برای روز معلم براش یه جشن مفصل گرفتیم و عکس انداختیم عکسی که توش من رومو برگردوندم و دارم میخندم و اون دسته گل به دست ایستاده ... مرجان داشت با بغض میگفت : الهام استاد مریضه اومده بود دارو بخره :( همه ی موهاش ریخته بود شبیه پیرزنا شده بود :( همون درد لعنتیِ ... الهام شمارشو گرفتم ازش برات میفرستم بهش پیام بده خوشحال میشه... مبهوت زل زدم به گوشیم :( اونقدر کلنجار رفتم تا اینکه شمارشو سیو کردم و بهش پیام دادم خیلی زود تیک خورد و جواب داد و با شنیدن اسم و فامیلم منو به یاد آورد ولی گفت عکس بفرست برام تا قیافت یادم بیاد و وقتی عکس اون سال رو دید کلی ذوق کرد و گفت خوشحال شده ... حرفی نداشتم که ادامه بدم دوس داشتم بگم استاد قوی باش استاد من دعات میکنم و هزار حرف دیگه اما فقط و فقط گفتم منم خوشحال شدم که باهاتون حرف زدم و پیداتون کردم ...همین 

توی این شبا بیایم همه ی مریضا رو دعا کنیم ... برای استاد منم دعا کنید ...