مگه نمیشه وسطِ وسطِ حال خوب بودن ها یه خورده دلت بگیره؟ میشه این یه حقِ ! حقِ مسخره و آزاردهنده ای که بیشتر شبیهِ یه بیماری خودآزاریِ که توی یه غم عجیب خودتو فروببری و هیچ جوره درنیای و هیچ چیز دوس داشتنیِ توی زندگیت خوشحالت نکنه و هی بیخود چشمات پر و خالی شه از اشک به خدا قسم که بدترین حالِ مامانم اینجور وقتا میگه انگار بیخِ دلت گرفته ، من الان نگران بیخ دلمم که کارش بیخ پیدا نکنه میترسم همین روزا تموم شم میترسم به همه ی آرزوهای قشنگم نرسم میترسم رویاهام‌فقط همون رویا بمونه این غم و چیکار کنم که ولم کنه؟ چیکار میکنین برام که خوب شم ؟ یه شعر یه نوشته یه صدا یه عکس یه صحبت میخوام ازتون ...از روشن ترین های همیشگی تا خاموش تریناهایی که منو میخونن این روزا ، لطفا :)