مامانم داشت برنامه آشپزیشو میدید از توی حیاط و شرجی وحشتناک هوا فرار کردم و اومد جلو تلویزیون و کنترلو گرفتمو زدم شبکه سه مامانم گف چتههه چرا اینجور میکنی خب یه بازیِ دیگه گفتم نههه مادر من حساسههه با چشمای ضعیفش خوب دقت کرد گفت الاهلی ؟! بعد هم خودش تا اخر پا به پام نگا کرد و کلی دعا کرد و صلوات فرستاد جیگر منه بخدا :)))) اماااا آخر سر نامردی کرد و گفت سریالم شروع شده گفتم بخداا پنج دقیقه مونده بذااار اما نذاشت!! من داغون و مضطرب بپربپر میکردم که دقیقه آخر زد دیدم سه یک جلوایم با نگاه مات و مبهوت به مامانم خیره شدم وبا صدایی شاکی داد زدم مااااماااان و هردو باهم جیغغغ زدیم و اصن اشک شوق جمع شدم تو چشامون و بعد سریع تغییر حالت داد و گف من دیگه بزنم سریالمو ببینم :/ :)))) حالا که که اومدم پست بنویسم دیدم فاطمه نوشته تبرررریک و جیغ واین صوبتاااا :))) خلاصه مامان و دوست، فوتبالیش خوووبه ؛)