چند روزی عین یه تیکه پارچه افتاده بودم یه گوشه از اون حال خرابایی که میدونی از کجاست و کاریش هم نمیشه کرد فقط باید نشست تا بگذره یا خودت پاشیو به زور خودتو بکشونی رو زمین تا بلند شی و یه کاری کنی برای حال داغونِ این روزات ! اینجور شد که اون حال خراب داشت منو میکشت که بلند شدمو یه دوش گرفتم و یه لباس تکراری که این روزا همش ردیف جلوی کمده و هیچ رنگشو‌دوس ندارمو پوشیدم اما بعدش کَندم و انداختم دور و به جاش همون تیشرت زرد آبی یقه داریو که همه میگن بهم میاد و گذاشتمش آخر کمدو درمیارم و میپوشم و به خودم از اون اسپریِ خوشبویی که آخر قفسه گذاشته و مدتهاست ازش نزدمو میزنم به قیافه م توی آینه نگاه میکنم واقعا گند برداشته ابرومو :)) تمیزش میکنم و یه خاک بر سرت به خودم میگم! بعد میرم سراغ سریال دوس داشتنیِ این روزام و دو قسمتشو میبینم و کلی قهقهه میزنم و روی صندلی قیژقیژ کنان جابه جا میشم و کمردردو تحمل میکنم و بعد تصمیم میگیرم بقیشو بخوابم و با مونوپاد از روی گوشی نگاه کنم !! این وسط به پیشنهاد یهویی یکی از بچه ها یه کار خیر هم کردم و بابتش کلی خوشحالم اینجور شد که انرژی گرفتم بیشترتر و داشت خوش میگذشت انگار که تصمیم گرفتم برای عصرونه کیک درست کنم اونم نه مثل همیشه بلکه با کره و بعد من موندم یه سینک پر از ظرف و یه فر داغ و دست سوخته اما خوب بود و می ارزید  و شب هم برای شام به داداشم دستور دادم برو‌ پیتزا بخر تازه اونم از جیب مبارک خودت و تا خرخره خوردم و برای همینه که الان تا پاسی از شب توی حیاط به سر میبرم :/

حمام ، تیشرت زرد آبی، اسپری، ابرو ، سریال جان ، کار خیر ،  کیک کره ای و پیتزای داداش بخر و حتی نیمه شب شهریوری که انتظار نسیم خنکی رو میکشم ازش ...همه همه چیزهای اصلا مهم و خاصی نیستن شاید یه روزمره ی دخترونه باشه اما برای من هر کدومش نشونه بود امروز حتی اگه این همه سریال دیدن چشامو داغون کنه یا کره و پیتزا با رژیم غذاییم سازگار نباشه میخواستم که یه روزو بی دغدغه باشم و روالو تغییر بدم و اینجوری خودمو سرپا نگه دارم لای روزمرگی ها ...