یادمه یه روزی یکی گفت توی وبلاگت نشستی و حکم لبخند و حس خوب داشتن میدی و هیچ‌دردی نداری تو‌زندگیت ... قضاوت یه بحث قضیه بود که‌ منو دلخور کرد اما گذشت و گذشت من بزرگ شدم بین وبلاگ ها توی دوستی ها توی به دل گرفتن ها اما دست نکشیدم از نوشتن حس های خوبم از خرید یه چیز کوچیک و ذوقی که دارم تا خوندن یه کتاب یا شنیدن یه موزیک حال خوب کن از همه ی اینها مینوشتم من همین بودمو هستم و نمیتونم این خودِ ذوق زده مو سانسور کنم دوس داشتم‌ حس خوب لحظه مو به اشتراک بذارم با دوستام غافل از اینکه از پشت مانیتورها و برداشت ها چطور قضاوت میشم به مرفه بی درد و غم بودن یا پز دادن و جلب توجه کردن کم‌کم محو شدم و هی رفتمو رفتم و سانسور کردم تا به مرز تعطیلی رسیدم چندین بار اما باز برگشتم حکایت این موضوع حالا شده حکایت شبکه های اجتماعی دیگه که ملاک قضاوتمون شده دیدن سر و وضع زندگی بقیه توی عکس ها و به قول دوستی که میگفت باید دید پشت صحنه ها چه خبره، اینجا هم ما بلاگرها از پشت واژه ها قضاوت میشیم اما  کاش رهاش نکنیم و بمونیم... این دفعه با خودم گفتم حالا که بزرگ شدم و یاد گرفتم صبور باشم باید باشمو بنویسم از حس و حال های خوشم فارغ از برداشت ها و حاشیه ها ...