چند شب میشد که تا دم نوشتن میومدم و برمیگشتم دلتنگ و سرگردون بودم شبیه کسی که با عزیزترین آدم زندگیش قهر کرده و  یه دلخوری نمیذاره بیاد طرفش ولی ته دلش میمیره واسش :| خلاصه دچار یه خوددرگیری عمیق تا اینکه دیشب همین موقع ها زنگ در خونه رو زدن و پستچی مهربونِ همیشگی منو ذوق زده کرد و از طرف دوست نادیده ی عزیزم فاطمه جان (در واقع همون صاحب نشان لبخند :) ) یه بسته پر از سلیقه و مهربونی و محبت آورده بود توی اون بسته این گردنبند ماهی و یه نامه و حرفای قشنگی که همیشه میزنه و آدمو آروم و قانع میکنه منو آشتی داد با اینجا :)